هانيهاني، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره
هیامهیام، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره

هاني كوچولو

هیام هشت ماهه

سلام  آبجی هیام مورخ 95/10/29 هشت ماهش کامل شد یه وقت فکر نکنید آبجی خودش به تنهایی ایستاده  مامانی از پشت هیامی رو ساپورت کرده از اونجایی که زن داییم خیلی حرفه ای عکس میگیره و فتوشاپ میکنه هیچی معلوم نیست  البته بگم که این خوشگل خانوم به کمک در و دیوار و کمد می ایسته و هرجا کمد ببینه کشوها رو یکی یکی باز میکنه و وسایلشو میریزه بیرون و این منه بدبخت هی باید حواسم بهش باشه که دستش لای کشو گیر نکنه اینا رو میگم که وقتی بزرگ شد قدرمو بدونه    آبجی قشنگم جدیدا دادا دادا رو گذاشته کنار و حالا کاکا کاکا میگه وقتی کاکا میگه حسابی ذوق میکنم و ...
3 بهمن 1395

هانی و هیام در دی ماه 95

سلام دوستای خوبم اینجا شیراز است مطب دکتر  اومدیم که آقای دکتر برای من و هیامی چکاب کامل تجویز کنند اندر مطب دکتر  بوفه بیمارستان مادر و کودک اومدیم که ازمایش بدیم با جیغ و داد از من و هیام خون گرفتند و مدفوع هیام هم برای آزمایش نیاز داشتند ولی این آبجی ما برعکس همیشه که شکمش ساعت به ساعت کار میکرد الان چهار ساعته ما رو منتظر گذاشته و هیچ خبری نیست   رفتیم نماز خونه استراحت کنیم بلکه اتفاقی بیفته از صبح تا بعد از ظهر ما توی بیمارستان فقط منتظر نشستیم شکم هیام خانم کار کنه که کار نکرد شب&nb...
25 دی 1395

هیام شش تا هفت ماهگی

آبجی هیام مورخ 95/09/29 هفت ماهه شد و برای دومین بار رفته محل کار مامانی البته مامانم دو ماه مونده بره سرکار و الان در حد یکساعت رفت و برگشت خونه هیام خانم هم خوب بلده چطور دل بابایی رو بدست بیاره روزی هزار بار میگه بابا بابا و همش میخواد توی بغل بابا باشه انگار فقط بابای خودشه مکافاتی که ما با این فسقلی داریم اینه که به زور غذای مخصوص خودشو میخوره ولی تا خودمون بخوایم غذا بخوریم چهارچشمی دنبالمون میکنه و اگر بهش ندیم صداش در میاد مثلا خانم خانما دارن غذا میل میکنن خوشگل خانم آماده شده بره عروسی 95/09/18 مامان و بابا...
30 آذر 1395

هانی در آذر ماه 95

سلام دوستای گلم اینجا اوایل آذر ماهه ؛ هنوز بارون نزده بود و هوا نسبتا خوبه و هنوز سرد نشده با آبجی گلم داریم میریم پیاده روی  پارک   من و هیام خوشحالی برای بارش اولین باران در تاریخ 95/09/03 خونه خاله مریم با بچه های خاله داریم بازی میکنیم اسکله هاله خونه دوست مامانی خاله فاطمه چشم توی چشم که میگن یعنی این سبیل بهم میاد نه روزهای خوب مدرسه مثل همیشه درسم عالیه و خدا رو شکر از نظر هوشی همه مربیا تعریفم میکنن ولییییی ... به قول مامان و مربی مدرسم کاشکی رفتارم هم مثل درسام عالی میشد آخه هن...
30 آذر 1395

هیام پنج تا شش ماهگی

آبجی گلم نیم ساله شده خواهشا چشاتونو درویش کنید این آبجی ما که به حرف داداش بزرگش گوش نمیکنه که بازم عکس بدون حجاب انداخته اینجا آبجی من بزرگ شده از پنج ماه و نیمگیش دندون در آورده هی اینور و اون ور میره و دقیقا شده مثل جارو برقی هرچی روی زمینه بر میداره میخوره آبجی شش ماهگیت مبارک فک میکنه این برگه ها خوراکیه میخواد برداره بخوره شیطون بلا اینجا قبل از شش ماهگی بوده و آبجی رو بردیم دکتر و با یک آزمایش مشخص شد آبجی هیام هم مثل من قبل از یکسالگی به پروتیین گاوی الرژی داره و مامان خانم بی خبر هی لبنیات میل میکردن و این باعث میشد آبجی من همیشه اسها...
30 آبان 1395

هانی و آنچه گذشت در آبان 95

ساحل زیبای نایبند اون دور دورا بابایی و دایی احمد دارن بحث سیاسی میکنن حاتم خان پسر خاله زرنگم من و برو و بچ های خاله و دایی بابایی و هیامی توی این عکس نیستم چون با بچه های خاله و دایی رفتیم قایق سواری آقا ادیب مثلا میگه اووووونجارو خندشو اواخر آبان ماه برگ ریزان قشنگی داشتیم  منم صبح زود با چشای پف کرده سریع رفتم برای عکس    هیام خانم این دوتا گربه هم صبح زود اینشکلی اینجا جا گرفتن این گربه ها سوژه قشنگی شدن برای عکس های مامانی ادیب من دارم مشق می نویسم و مامانی حسابی ذوقم میکن...
30 آبان 1395

هیام پنج ماهه-مهر95

بیست و نهم مهر ماه هیام ما پنج ماهه شد هیامی برای اولین بار در پنج ماه و پنج روزگیش تب کرده و مریض شده تب و اسهال هیامی همراه با منو و بابا و مامانی برای اولین بار سوار قایق میشه چقدر خوشحاله آبجی جونم ماهیا رو دیده ذوق کرده هیام توی این عکس پنج ماه و یک روزشه آبجی پستونکشو بیشتر برای بازی میخواد تا مک زدن ببینید آبجی گلم حتی توی خواب هم میخنده اینجا دیگه جدی شد اومدیم کبابی بابایی داره هیامی رو میخندونه و مامانی ازش عکس میگیره یه وقت فک نکنید من حسودما نهههه فقط رفتم این بالا که هیامی تنها نباشه روی طاقچه ...
9 آبان 1395

هانی و آنچه گذشت در مهر ماه 95

  آماده شدم برم مدرسه مامانی هر روز صبح زود بلند میشه و وسایل مدرسمو برام آماده میکنه من و بروبچ کلاس و هر روز مدرسه برام جذابتر میشه این عکس توی مسیر مدرسه گرفتم به مناسبت روز جهانی کودک چندتا حباب بازی خریدم و از طرف خودم به دوستای صمیمیم دادم اول از همه به اسما دادم ولی نشد باهاش عکس بگیرم و اسم این گل پسر آقا عمران هست اینم آقا عامر جشن روزجهانی کودک با خودم میگم پس کی وقت خوردن میرسه به به پیراشکی هایی که دوست دارم هر کی ما رو ببینه فک میکنه داریم روی پروژه چند ملیاردی بحث میکنیم انگار ما همون بچه های ...
30 مهر 1395

باز آمد بوی ماه مدرسه

ساعت کوک کرده بودم که سروقت بیدار شم اما من قبل از زنگ خوردن ساعت بیدار شدم و بقیه رو بیدار کردم باید برم مدرسه پیش به سوی پیش دبستانی سپهر دانش روز اول ناراحت بودم چون دوستای پارسالیمو دیگه ندارم چون من پیش دبستانیم و اونا رفتن کلاس اول و مدرسشون با من فرق میکنه کلاس پیش دبستانی سپهر دانش داریم نقاشی میکشیم اولین نقاشی من در سال تحصیلی جدید چهارشنبه روز پنجم مدرسه  صبح که بیدار شدم به مامانی گفتم رفتیم مدرسه حتما میخوام با دوستام عکس بگیرم مامانی هم خیلی تعجب کرد چون میدونه من میونه ی خوبی با عکس گرفتن ندارم بعد که دوستم اسماء رو ...
7 مهر 1395

هانی و هیام درمسافرت شهریور 95

اولین مسافرت هیامی همراه با من و مامان و بابایی به شهرکرد صرف صبحانه در فیروزآباد مورخ 95/06/26 اینجا خانم خواب تشریف داشتن و تازه بیدار شدن توی مسیر یاسوج کنار این پیرمرد و پیرزن مهربون توقف کردیم و سیب و گردوی تازه خریدیم گندمان برای رفع خستگی رفتیم کافی شاپ اما مامانی بخاطر هیام موند توی ماشین و قهوشو خورد رسیدیم خونه دوست بابایی و داشتیم شام میخوردیم که متوجه نگاه های هیام خانم شدیم با حسرت نگاه سفره میکرد و انگشتشو مک میزد من و گردوهای خوشمزه البته حواسم نبود و با پوست گردو لباس بابایی کثیف کردم من و هیامی در چشمه سردآب چشمه سردآب و کباب بختیاری خ...
7 مهر 1395